Monday

رفتن یه قانونه


درست وقتی فکرشو نمیکنی به سرت می آد

رفتنت یه قانونه اما چه زود اما ...




پ ن 1 : به آی دیت که نگا میکنم بغضم میشکنه
پ ن 2 : کاشکی اونجا بودم


Sunday

آنجلا (یک اسم خیالی)


دیروز ، آنجلا خواب والدینش را می دید. گفت ، جای ترس نیست ، پیش از آنکه بروم ، برایشان یک قبر فراهم خواهم کرد.

دیروز والدین آنجلا مردند. دیروز آنجلا صاحب یک بچه شد و دیروز بچه آنجلا ، پنجاه و نه سالش شد؛ دیروز آنجلا گفت پوست نمی داند این مردن کی باید تمام بشود.

دیروز توی روزنامه نوشته بود : "دیروز آنجلا مرده است" .



پ. ن : چقدر زود دیروز شد...




گریز

بچه ، عروسک را توی چمدان می گذارد.

مادر ، بچه را توی چمدان می گذلرد.

پدر ، مادر و خانه را توی چمدان می گذارد.

بیرون ، پدر را با چمدان توی چمدان می گذارد.


همه چیز برگشت می کند.

توی جنگل ؛ پنهان هستند:

یک عروسک ، یک بچه ، یک مادر ، یک پدر ، یک خانه ، دو چمدان ، .... یک گریز.






پ.ن : این یعنی با وبلاگم آشتی کردم

پ.ن. : این یعنی به زودی قسمت سوم داستان رو آپ می کنم. (: