درست وقتی فکرشو نمیکنی به سرت می آد
رفتنت یه قانونه اما چه زود اما ...
پ ن 1 : به آی دیت که نگا میکنم بغضم میشکنه
پ ن 2 : کاشکی اونجا بودم
کسی که در من مینویسد
دیروز ، آنجلا خواب والدینش را می دید. گفت ، جای ترس نیست ، پیش از آنکه بروم ، برایشان یک قبر فراهم خواهم کرد.
دیروز والدین آنجلا مردند. دیروز آنجلا صاحب یک بچه شد و دیروز بچه آنجلا ، پنجاه و نه سالش شد؛ دیروز آنجلا گفت پوست نمی داند این مردن کی باید تمام بشود.
دیروز توی روزنامه نوشته بود : "دیروز آنجلا مرده است" .
پ. ن : چقدر زود دیروز شد...
بچه ، عروسک را توی چمدان می گذارد.
مادر ، بچه را توی چمدان می گذلرد.
پدر ، مادر و خانه را توی چمدان می گذارد.
بیرون ، پدر را با چمدان توی چمدان می گذارد.
همه چیز برگشت می کند.
توی جنگل ؛ پنهان هستند:
یک عروسک ، یک بچه ، یک مادر ، یک پدر ، یک خانه ، دو چمدان ، .... یک گریز.
پ.ن : این یعنی با وبلاگم آشتی کردم
پ.ن. : این یعنی به زودی قسمت سوم داستان رو آپ می کنم. (: